خاطره: |

خرید بک لینک
اقا چندوقت پیشا این مرغِ بی دستو پا اومده بود خونمون و مثل همیشه پررو پررو بهم گفت: دختر پاشو ببینم همش سرت تو اون تبلته پاشو بجاش برای من چایی بریز! و یه نگاه با تعجب ساختگی بهش کردمو گفتم: هم دستت و هم پاهات سالمن چلاق نیستی ک پاشو برو خودت بریز و ننمم خندید و گف زشته! باز شما همو دیدین شروع کردین؟

من بیخیال به حرفش ادامه به کارم دادم که یهو برج زهرمار بلند شد اومد جلوم واستاد و تبلتو ازم گرفت و غرغر کردم ک بدش بهم و گفت ببین برا دوستت نوشتم گوه! حالا پاشو برو چایی برام بریز وگرنه چیزای بد بد مینویسم! و بهش گفتم نمیخوااام وقتی انقدر بی ادبانه میگی نمیریزم! و بعد گفت: عــــــه؟؟ باشه برای این یکی مینویسم ... مینویسم ... اول یه فحش بد میدمو بدشم بلاکش میکنم تا دیگه نگاتم نکنه ... یه فکری ب سرم زد و گفتم باشه باشه نکن من میرم برات چایی بریزم.. و اونم گف: آباریکلاا!

ننم گف برا منم بریز... رفتم اشپزخونه و برا ننم چای ریختمو لیوان برا حسن از کابینت دراوردم و توش چای ریختمو به هوای اینکه صدایی نشون و نفهمن شیر اب رو باز کردم ک مثلا دارم لیوانو اب میزنم و تو همین حین دو تا قاشق غذا خوری نمک ریختم تو لیوانش و چون اب باز بود صدای هم زدنش با قاشق بیرون نمیرف... یه لبخندی زدمو چایی ها رو براشون بردم... از اونجایی ک لیوان مامانم برای خودش بود و لیوان حسن ک مهمونمونه جدا و یه چیز دیگه بود امکان نداش ک مامانم لیوان عنتر اقا رو برداره و لیوانا رو گذاشتم رو میزو دوباره خودمو مشغول تبلتم کردم.... دقت کرده بودم همیشه یه قند میذاش دهنش بعد چایی درد میکرد! همون طور ک داش زر میزد صدای قندا رو شنیدمو حواسمو جمعش کردم... یه قند گذاش دهنش و با ژست مهندسا چایی و گذاش دهنش و یه قورت خورد... وقتی یه قورت خورد چاییو از گلوش پایین نداد و تو دهنش نگه داشت و از مزه شور و بدش اخماش رفت تو هم و به من نگاه کرد و منم بهش لبخند زدم... چاییو قورت داد و داد زد تو تو چاییم نمک ریختیییییییی؟؟؟؟؟

ـ تو خودت هم دست و هم پا داشتی و بعلاوه اینکه نباید میرفتی ب دوستم میگفتی گوه! تلافی کردم!

مامانمم خندید و گف: دختر ادم با مهمونش اینکارو میکنه؟؟

. خاله بقران این دخترت ادم نیس! دو روز بده دستم ادمش میکنم!

. ب همین خیال باااش احمق

ـچی؟؟؟؟ ....

ننم پاشدو خودشم از چایی خورد تا ببینه دروغ نمیگه که دید راسته و انقدر مزش بد بود رف دهنشو شست و خودش یه چایی برا عنتر ریخت و بعدش حسن بلند با یه لبخند باحال شیطونی گف: نمک ریختی؟؟ ولی کارت خوب و باحال بود افرین!

و یه نگاه بهم کرد و رو به ننم گف :جبران میکنم کارتو!

الان چهار ماه از اون موقع گذشته و هنو نفهمیدم برا جبران میخواد چو کنه ؟ :|

Raphael-Somerhalder...

ما را در سایت Raphael-Somerhalder دنبال می‌کنید

برچسب: خاطره حاتمی,خاطره اسدی,خاطره ها,خاطره پروانه,خاطره آمپول زدن,خاطرة قصيرة,خاطره حجازی,خاطره,خاطره ختنه,خاطره دلبرکان غمگین من, نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 19:13

صفحه بندی