خخخ الان دوست مجازیم بهم گف برو خاطره بنویس ک یاد یکی از شاهکارای بچگیام افتادم: | اقا ما بچه بودیم شاید ۸ ساله بعد ننم رفته بود دانشگاه و بابامم سرکار بود و تا عصر تنها بودم... خونمونم تو اپارتمان بود و بیشتر اوقات همسایه بقلیمون مهمونی نیگرف و همه رو دعوت میکرد الی ما: | چون خونشون با در خونه ما سه سانت فاصله داش صدای بزن و بکوبو ایناشون واضح شنیده میشد... اقا منم که تنها بودم یه فکر شیطانی به ذهنم رسید! در خونمونو باز کردم و یه نگاه به اینورو اونور کردم تا مطمئن شم کسی نیس ... صدای بزن بکوبشون میومد و منم کفشای مهموناشو از پنجره ی ساختمون پرت میکردم تو خیابون: | اون قشنگا و پاشنه بلنداهاااا اونا رو ور میداشتم مینداختم... تو یکی از این انداختنا صدای داد یه پسربچه رو شنیدم که گف آاااااخ! یکی از کفشا خورده بود ب سرش و منم ترسیدمو سریع رفتم خونه ... تلوزیونو خاموش کردمو متوجه شدم که
دیگه صدای بزن و بکوب نمیاد انگار که مهمونی تموم شده باشه! رفتم گوشمو گذاشتم رو در خونمون تا صداهای بیرونو بشنوم... چندتا از مهمونا دم در تعارف و خدافظی کردن و تو همین بین من تو دلم بهشون میخندیدم و گفتم هه هه اره ممنون باشید خیلی بهتون خوش گذش الانم خوش میگذره... چند دیقه بعد صداشون اومد .. یکی گف واه کفش من کو؟؟ اون یکی گف کفش منم نیس اون یکی گف وای مال من کو؟ خلاصه فهمیدن کفشاشون نیست و فک کردن دزدیدن و منم هی میخندیدم... یکیشون با گریه گف من اونا رو دزدکی از ننم گرفتمو اون یکیم گف مال من پنجاه هزارتومن پولش بووود. ( اون موقع این پول خیلیییی بود ) منم گفتم تا شما باشین منم دعوت میکردین: | خو بچه بودم! بعد چند هفته بعد صاحب همون خونهه زنه اومد ازمون پیاز بگیره که قوربونش برم یکم دید اوضاع خوبه و با مامانم مشغول درد و دل شد که اره خدا لعنتش کنه هر کی ک اینکارو کرده ابرومو برده و بمیره ... همینجا رفتم پیششونو گفتم خب خاله شاید بنده خدا قصد بدی نداشته نفرینش نکنید دور از جون خودتون دچارش میشین!
والااااااا نکنید نفرین! :|
Raphael-Somerhalder...