:|

خرید بک لینک
هنوزم کادو تولدمو برام انتخاب نکردن! ننه بابامو میگم... هرچند بجاش از قبلش کلی چیز میز برام خریدن اما کـلـــا! البته قرار شده برام اون گیـتـار خوشگل مشکیه رو بگیرنااااا همون نازهههه همون عشقی که تو ویترینه کوچه ی خونه خالم اینا که تو مجیدیه ست دیده بودم... البت فک نکنم ک جنسش خوب باشه ها... نمیدونم حالا اخه پرسیدیم قیمتشو گف دیویستو خورده ای... من همه گیتارای امروزی رو بالای پونصد اینا شنیدم: / به هر حال بیخیال... اخه خدایی تا حالا کسیو دیدین که روز تولدش تنها باشه؟؟؟؟؟ نه خداییی! من تو فیلما دیده بودم... روز ۳۱ مرداد ساعت یازده اینا پاشدم و مامانم گف تـولـدت مبـارکــ و منم که اصلا برام مهم نبود تولدمـه! والاااا تولد چیه؟؟؟ اون روز ینی ۳۱ مرداد رو چهارشنبه ساعت ۶:۳۰ عصری که سال ۱۳۸۰ بدنیا اومدم بدترین بنده ی خدا وارد زمیــن شد! پس تولدم مبارک نباید گف! باس گف تولد بدترین بنده رو زمین مبارک نباشه! هیچکسم مثل همیشه جز مامان و بابام و دو خاله هام تولدمو یادشون نبود! ینی نه دایی هام نه مامان بزرگم نه دخترخاله ها و پسرخاله هام و نه زندایی هام و پسردایی هام و عمه و عموهام و همه همه تولدمو یادشون نبود:) مهم نیس فدا سرت خدا! اما تو که تولدمو یادت بود... تو چرا اون روز خوشحالم نکردی؟؟؟ ... اون روز ساعت یازده و خورده ای رفتم پیش مامان مامانم و چایی خوردیم و مامانم گف باید برم کلاس( چون معلمه تو اموزش پرورش براش کلاس گذاشته بودنو نمیتونس نره ) و رف و منم به گِلایه ب مامان بزرگم گفتم هیچکی تولدمو یادش نیس.. اونم برگشت گفت منم یادم نبود از مامانت فهمیدم... گفتم فدا سرتون مهم نیس اما تو دلم پوزخند زدم.. واقعا چ جواب باحــالـــی!! این شکلی بدتر میشه ادم! هه! اومدم خونه تا ساعت ۸ شب تنها بودم... تا اون موقع با نتم اینور اونور میرفتم.. بدبختی مثل همیشه که همه انلاین بودنو کلی مطلب وجود داش اون روز اینشکلی نبود.. حوصلم سر رفت و رفتم با ماژیک وایت برد مشکیم رو گیتارم طراحی کردم و ساعت ۵ ماه پیکرو دیدم... عاشق سریالشم... بخاطر بازی برن سات میبینمش... و بعدشم بابام با کیک اومد خونه و رفتیم پیش مامان بزرگم خوردیمش با بقیه... بعد فقط داییم و خالم ۵۰ هزارتومن که رو هم ۱۰۰ تومن میشه بهم دادنو دستشون درد نکنه اما بقیـــــه.... اصلا دنبال کادو نیستماااااا اما فقط یه تبریکم بهم نگفتن...اینا روی هم بیخیال وقتی ساعت ۱۱ شب شد تو تل یکی بهم پیام داد... از طرف شیپیشو یا مرغ بی دست و پا یا همون برج زهرمار بود... دقیقا بهم گفته بود:

Tavalodet mobarak dokhtar. Hbd sister

وااااای خدااااا بهتریــــــن کادو تولدم بووووود ! حسن بهم گفته بوود خواهررررر واااای! کلی تلاش کردم تا این کلمه رو از یکی بشنوم مخصوصا حسن! چون ب اون میگفتم داداشی... این روزا خیلی دلم میخواد یه برادر بزرگتر داشته باشم... داشته باشم تا باهاش حرف بزنم... باهاش قهر کنمو برام کادو بگیره... لوس بازی دربیاره... اعصابمو بهم بریزه ... اخه من عاشق برادر خیالیمم... عــــاشـــــق! اما چی بگم وقتی نیست و تک و تنهام؟!

Raphael-Somerhalder...

ما را در سایت Raphael-Somerhalder دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:10

صفحه بندی